من ومادرم
درپناه بی پنهان بودم
امن وارام در دنیای خود بودم
در پناه کمندی از کل بلا بودم
نه ترسی و نه اهی ودر هو هوس بودم
غم که سهله در عین اسایش بودم
حکم دل صادر شد وخشت را بنا کردم
گفتن بیاد بر دنیای دیگر ناخواسته اطاعت کردم
پس از کلی صبوری وشادی که در دل مادرم بودم
با همه چشم انتظاری سفر بر این جهان نمودم
خود نیامدم اوردنم من به جای خود دلبسته بودم
اشکم را ندیده بودن و بانک اعتراضی ننمودم
دست تقدیر وچاقوی جدای بر ریشه خود احساس نمودم
بانک براوردم من را جدا نسازید من عمری دل به این وصلت کشودم
من کنون در این جهان بی یاور وبی پناه وتشنه وگرسنه ماندام
در خون خود غلط میزدم واشک بر گونه های تازه خود میدیدم
بانگی چون خوش بانک خود خدا را شنیدم
دستی پر زمهر بر پیکر خود دیدم
لبی چون شیرینی اب زمزم وشادی درب بهشت دیدم
خانمی مرا در اغوش خود گرفتم گفت من مادرم
گوی سیل خروشان وکوه اتش فشان خاموش وارامش رو چشیدم
مادرم با تمام وجودش گفت بیا اسیرم در اغوشم
گفتم تو کسیتی و چرا گفتی اسیرم
گفت 9 ماه در درونم بودی
هر جا و مکان و هر لحظه با من بودی
اکنون که دلبندمی و از تنم جدا شدی
دل نگرانم با این همه گرگ ومیشی
در دنیای نامردی و فنا می بینی
حراسم که مبادا گرفتار یکی از نا اهل ها گردی
ترسم ز نوز خورشید و تاریک شب سیاهی
بر تو گزند رسد تک به تک گاهی به گاهی
ای عزیزم من به تو میدم جانو پناهی
یک دم غافل زمن نمانی
راه رفتم وگفتار وکردار با بی سوادی
به تو اموزم تا بدانی



